مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
24
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
ضعيف ، از نادانى ترا پند گفتم . اگر بدانى كه از طپانچهء تو بر من چه رفته ، به بيچارگى من خواهى بخشود و از آن طپانچه اگرچه بر من شكنجهء سخت رسيد ، ولى شكايت از آن ندارم . زيرا كه عاقبت ، ثمر آن خرسندى و شادى خواهد بود . كه گفتهاند : طپانچهء مؤدب در آغاز ، تلخ و در انجام از عسل ، شيرينتر است . گرگ گفت : بر تو بخشودم و از خطاى تو گذشتم ولى از سطوت من برحذر باش و به بندگيم اعتراف كن . روباه برو ستايش كرد و او را دعا گفت . ولى پيوسته ازو هراس داشت . تا اينكه روباه روزى بسوى انگورستانى رفت و در ديوار آن شكافى ديد . با خود گفت : شك نيست كه اين شكاف ، سببى دارد و از او حذر كردن ، عين صواب است . كه گفتهاند : هركس در زمين ، سوراخى بيند و ازو دورى نكند و پاى خويشتن ازو نگاه ندارد ، خود ، سبب هلاك خويشتن خواهد شد . و مشهور است كه پارهء مردمان ، صورت روباهى به انگورستان اندر بسازند و انگور بطبق نهاده ، در پيش او بگذارند تا روبهان ، او را ديده ، فريب خورند و به انگورستان درآمده ، در دام افتند . من چنان ميدانم كه شكاف اين ديوار نيز از راه كيد باشد . و گفتهاند كه حذر ، نيمهء هشياريست . و حذر كردن من اينست كه بدان سوى شكاف نظاره كنم . شايد در پشت او بمهلكه بيافتم . پس نرمنرم به ديوار نزديك شد و ترسانترسان از آن شكاف نظر كرد . گودالى عميق بدانجا ديد كه خداوند انگورستان از بهر صيد وحشيان كنده و پردهء نازك بر آن افكنده است . در حال از آنجا پستتر ايستاد و گفت : حمد خدائى را كه مرا بترسانيد و بيم را سبب نجات من كرد . و اميد دارم كه دشمن جان من ، گرگ پليد در آنجا بيفتد تا خود در آن انگورستان ، تنها و آسوده باشم . پس از آن سر بجنبانيد و بلند بخنديد و در غايت طرب ، اين ابيات بخواند : گر بدين دام اندر آن گرگ دغا را ديدمى * ميوهء شادى ز شاخ كامرانى چيدمى